کسی که به امیدشانس زنده باشد،سالهاقبل مرده است!
نوشته شده توسط امير عجملويي در دوشنبه سوم بهمن 1390 ساعت 17:58 موضوع عمومی | لینک ثابت
باحس عجیبی با حال غریبی دلم تنگته پراز عشق وعادت بدون حسادت دلم تنگته گله بی گلایه بدون کنایه دلم تنگته پرازفکر رنگی یه جور قشنگی دلم تنگته توجایی که هیچکی واسع هیچکی نیست همه دل پریشون دلم تنگه تنگه واسه خاطراتت که کهنه نمیشن دلم تنگه تنگه برای یه لحظه کنارتو بودن یه شب شد هزارشب که خاموش خوابن چراغای روشن منه دلشکسته با این فکر خسته دلم تنگته باچشمای نمناک تروابری .پاک دلم تنگته ببین که چه ساده بدون اراده دلم تنگته مثه این ترانه چقدر عاشقانه دلم تنگته... دلم تنگته ...دلم تنگته....
نوشته شده توسط امير عجملويي در دوشنبه پنجم دی 1390 ساعت 18:45 موضوع زمزمه های دلتنگی | لینک ثابت

چیستم من زاده یک شام لذتباز
ناشناسی پیش میراند در این راهم
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم
من به دنیا آمدم تا در جهان تو
حاصل پیوند سوزان دو تن باشم
پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم
من به دنیا آمدم بی آنکه من باشم
وای از این بازی ‚ از این بازی درد آلود
از چه ما را این چنین بازیچه می سازی
رشته تسبیح و در دست تو می چرخیم
گرم می چرخانی و بیهوده می تازی
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بیقدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری
فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط امير عجملويي در پنجشنبه سوم آذر 1390 ساعت 10:45 موضوع شعر | لینک ثابت

کاش امشب باران می بارید
و تا سحر ، زیر قطره های باریده
زیر آسمان آواز می خواندم
کاش باران می بارید
و قلبم را می شست ، از ذره ذره غم های خاک گرفته
کاش باران می بارید ، تا با بوی خاک آرام بگیرم
دلم می خواست ، امشب باران با من بود
تا شادیم را با او قسمت کنم ...
امشب اندکی شادم ...
نوشته شده توسط امير عجملويي در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 20:23 موضوع زمزمه های دلتنگی | لینک ثابت
روي سنگفرش هاي خيس خوردهء باران قدم مي زنم ؛
غريبه آشنا مي نوازد ،
غريبه آشنا شدهء من بنواز برايم
فقط براي من
اندکي هم براي دل خودت ،
اينجا من هم غريبم ...
بگذار بوي باران ما را با خود به دورترها ببرد ...
من براي تو مي خوانم ، تو هم براي من بنواز
بگذار صداي سازت مستمان کند ...
آنقدر بنواز که تار هوشمان پاره شود
بگذار آواره در عدم باشيم ...
نوشته شده توسط امير عجملويي در شنبه نوزدهم شهریور 1390 ساعت 14:21 موضوع شعر | لینک ثابت

خدایا.......
به داده و نداده و گرفته ات شكر
كه داده ات نعمت است
و
نداده ات حكمت
و
گرفته ات امتحان
نوشته شده توسط امير عجملويي در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 ساعت 22:0 موضوع مذهبی | لینک ثابت
خروش و خشم توفان است و ، دريا،
به هم مي كوبد امواج رها را .
دلي از سنگ مي خواهد، نشستن،
تماشاي هلاك موج ها را
« فریدون مشیری »
نوشته شده توسط امير عجملويي در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ساعت 20:29 موضوع شعر | لینک ثابت
انسانها با دو چشم و یک زبان به دنیا می آیند تا دو برابر آنچه می گویند ببینند ،
ولی از طرز سلوکشان این طور استنباط می شود که آنها با دو زبان و یک چشم تولد یافته اند ،
زیرا همان افرادی که کمتر دیده اند بیشتر حرف می زنند
و آنهاییکه هیچ ندیده اند ، دربارۀ همه چیز اظهار نظر می کنند .
نوشته شده توسط امير عجملويي در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ساعت 20:26 موضوع عمومی | لینک ثابت
برای يك بار پريدن ، هزار هزار بار فرو افتادم
هيچ وقت رازت رو به کسي نگو. وقتي خودت نميتوني حفظش کني
چطور انتظار داري کسي ديگهاي برات راز نگهداره
هیچ انسانی دوست ندارد بمیرد، اما همه آنها دوست دارند به " بهشت " بروند...
اما ای انسانها... برای رفتن به " بهشت " ... اول باید مرد
نوشته شده توسط امير عجملويي در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ساعت 21:18 موضوع عمومی | لینک ثابت
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
نوشته شده توسط امير عجملويي در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ساعت 21:17 موضوع عمومی | لینک ثابت
صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
نوشته شده توسط امير عجملويي در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ساعت 21:16 موضوع عمومی | لینک ثابت
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
نوشته شده توسط امير عجملويي در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ساعت 21:15 موضوع زمزمه های دلتنگی | لینک ثابت
آموخته ام که با پول می شود
خانه خرید ولی آشیانه.....نه
رختخواب خرید ولی خواب....نه
ساعت خرید ولی زمان...نه
مقام خرید ولی احترام...نه
کتاب خرید ولی دانش...نه
دارو خرید ولی سلامتی...نه
می توان قلب خرید،
...ولی عشق،نه!!
نوشته شده توسط امير عجملويي در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ساعت 21:9 موضوع عمومی | لینک ثابت
به هر کوهی میرسید
تونلی میزد
در باورهای سخت ِ من
و پلی،
هر جا که خالی میشد
زیر ِ پای ِ دلم
و سبز میگذشت
از ازدحام ِ آمازونی ِ تردیدها
تا بوی ِ بکر ِ شالیزار را سرو کند
در مشام ِ مسافری
که برای نوشیدن ِ نگاه ِ عاشقانهای
میز شماره هفت ِ همهی رستورانهای جهان را
رزرو کرده است!
نوشته شده توسط امير عجملويي در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 ساعت 18:55 موضوع زمزمه های دلتنگی | لینک ثابت
نوشته شده توسط امير عجملويي در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 ساعت 18:30 موضوع زمزمه های دلتنگی | لینک ثابت
نیا باران زمین جای قشنگی نیست
من از جنس زمینم خوب می دانم
که این جا جمعه بازار است
و دیدم عشق را در بسته های
کوچک زرد نسیه می دادند
در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند
در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در
اندازه می گیردند
نیا باران زمین جای قشنگی نیست
من از جنس زمینم خوب می دانم
که گل در عقد زنبور است
ولی از یک طرف سودای بلبل
از یک طرف پروانه را هم دوست می دارد
نوشته شده توسط امير عجملويي در جمعه بیست و چهارم تیر 1390 ساعت 19:45 موضوع زمزمه های دلتنگی | لینک ثابت
وقتی کسی را دوست دارید، حتی فکر کردن
به او باعث شادی و آرامشتان می شود
وقتی کسی را دوست دارید، در کنار او که
هستید، احساس امنیت می کنید.
وقتی کسی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش،
ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید.
وقتی کسی را دوست دارید، زمانی که در
کنارش راه می روید احساس غرور می کنید.
وقتی کسی را دوست دارید، تحمل
دوری اش برایتان سخت و دشوار است.
وقتی کسی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین
منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست.
وقتی کسی را دوست دارید، حتی تصور بدون
او زیستن برایتان دشوار است.
وقتی کسی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات
عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید.
وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید برای
خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید.
وقتی کسی را دوست دارید، هر چیزی را
که متعلق به اوست، دوست دارید.
وقتی کسی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست
می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید.
وقتی کسی را دوست دارید، برای دیدن
مجددش لحظه شماری می کنید.
وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید از
خواسته های خود برای شادی او بگذرید.
وقتی کسی را دوست دارید، به علایق او
بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید.
وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید به هر
جایی بروید فقط او در کنارتان باشد.
وقتی کسی را دوست دارید، ناخود آگاه
برایش احترام خاصی قائل هستید.
وقتی کسی را دوست دارید، تحمل سختی ها برایتان
آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند.
وقتی کسی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و
بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد.
وقتی کسی را دوست دارید، به همه چیز امیدوارانه
می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید.
وقتی کسی را دوست دارید، با موفقیت و
محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید.
وقتی کسی را دوست دارید، واژه تنهایی برایتان بی معناست.
وقتی کسی را دوست دارید، آرزوهایتان آرزوهای اوست.
وقتی کسی را دوست دارید، در دل زمستان
هم احساس بهاری بودن دارید.
نوشته شده توسط امير عجملويي در جمعه بیست و چهارم تیر 1390 ساعت 19:41 موضوع عاشقی | لینک ثابت
باز پنجره های ملکوت به بهانه ای دیگر گشوده میشود و عاشقانه می سراید:
این الرجبیون؟
چه خدای عاشقی که گناه میخرد و بهشت می فروشد....
نوشته شده توسط امير عجملويي در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ساعت 22:22 موضوع عمومی | لینک ثابت
یاد آن جزیره تنها و ساکت
ترک پرنده از آشیانه اش
و
تنها گذاشتن جوجه اش در لانه
تو از آنالی خود گفتی و به آن عشق ورزیدی
و من در افکار آنالی خود ماندم
با تمام وجود آنالی رویاهایم را حس می کنم
هر چند که هرگز نباشد
نوشته شده توسط امير عجملويي در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ساعت 22:6 موضوع زمزمه های دلتنگی | لینک ثابت
آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه حالی دارم؟
شوق پرواز...
آرزوی فرار!
چه شورانگیز و خوب است سفر!
چه خوب است نبودن!
چقدر زنده نبودن خوب است!
نوشته شده توسط امير عجملويي در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ساعت 22:4 موضوع عمومی | لینک ثابت
پاره مي كنم
شيرازه ي اين تفكر تنها
تار مي بافم و پودش
ميان انباشتها گره كور
گم مي شود،هر بار
كه دار مي زنم
مادر بزرگ را از حرف هاي نخ نماي صد ساله اش
خيال بافته ام
چشم هاي خيس نشانه ي كهولت است
"كتايون"
نوشته شده توسط امير عجملويي در جمعه ششم خرداد 1390 ساعت 0:35 موضوع شعر | لینک ثابت
به اندازه ی نوشیدن یک فنجان قهوه ی تلخ بمان
بمان و تحمل کن
من نگران بعد رفتنت نیستم
من نگران خاطرات شیرین لحظه های با تو بودنم
که همه را با رفتنت تلخ میکنی
پس بمانو با نوشیدن یک فنجان قهوه کام خود را برای مدتی هرچند کوتاه تلخ کن
و بدان مدتها کام
که نه زندگی من را تلخ کردی
ومن تلافی جز تارف یک فنجان قهوه ی تلخ به تو نداشتم...
نوشته شده توسط امير عجملويي در جمعه ششم خرداد 1390 ساعت 0:33 موضوع عمومی | لینک ثابت
عاقبت باید گفت
با لبی شاد و دلی غرقه به خون
كه خداحافظ تو . . .
گر چه تلخ است ولی باید این جام محبت بشكست
گرچه تلخ است ولی باید این رشته الفت بگسست
باید از كوی تو رفت
دانم از داغ دلم بی خبری
و ندانی كه كدام جام شكست
كه كدام رشته گسست
گرچه تلخ است پس از رفتن تو خو نمودن به غم و تنهایی
عاقبت باید رفت
عاقبت باید گفت
با لبی شاد و دلی غرقه به خون
كه خداحافظ تو . .
نوشته شده توسط امير عجملويي در جمعه ششم خرداد 1390 ساعت 0:30 موضوع زمزمه های دلتنگی | لینک ثابت

خداحافظی، گریه در یك غروبه ... خداحافظی، رنگ دشت جنوبه
خداحافظی، غم توی كوله باره ... خداحافظی، ناله ی قطاره
یه خط یادگاری، رو دیوار نوشتم ... دل و جا گذاشتم، بریدم، گذشتم
دو تا قطره ی اشك روی شیشه حیرون... یكی گریه ی من یكی مال بارون
چه غمگین جاده چه بی رحم رفتن ... جدا میشم از تو جدا می شی از من
یه قلب مسافر یه مرغ مهاجر
با یه دفتر از خاطرات قدیمی ... جدا میشه از لحظه های صمیمی
خداحافظی، گریه در یك غروبه... خداحافظی، رنگ دشت جنوبه
خداحافظی، غم توی كوله باره... خداحافظی، ناله ی قطاره
یه خط یادگاری، رو دیوار نوشتم... دل و جا گذاشتم، بریدم، گذشتم
دو تا قطره ی اشك روی شیشه حیرون ... یكی گریه ی من یكی مال بارون
نوشته شده توسط امير عجملويي در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 ساعت 21:4 موضوع عمومی | لینک ثابت
من از دلواپسی های غريب زندگی دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد که من تنهاترين تنهای اين تنهاترين شهرم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم می خواهد از تنهاترين شهر خدا يک قصه بنويسم
و يا يک تابلوی ساده
که قسمت را در آن آبی کنم
حرف دلم را سبز
و اين دنيای تنهايی بماند يادگار خستگيهايم
و می دانم که هر چشمی نخواهد ديد شهر رنگی من را
چرا که شهر من يک شهر نقاشی است!
نوشته شده توسط امير عجملويي در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 ساعت 21:0 موضوع عمومی | لینک ثابت
مرا از چهار زندان بزرگ انسان
طبیعت
تاریخ
جامعه
و خویشتن رها کن
تا آنچنان که تو
ای آفریدگار من مرا آفریدی
خود آفریدگار خود باشم ...
خدایا !
آتش مقدس شک را
آنچنان در من بیفروز
تا همه ی یقین هایی را
که در من نقش کرده اند بسوزد
خدایا !
مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان
اضطراب های بزرگ
غم های ارجمند
حیرت های عظیم را به روحم عطا کن ...
نوشته شده توسط امير عجملويي در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390 ساعت 11:9 موضوع زمزمه های دلتنگی | لینک ثابت
چه کســـــی می گوید که گرانـی شده است؟ دوره ارزانیســـــــت! دل ربــــــــودن ارزان!
دل شــکستن ارزان! دوستی ارزان است! دشمنیـــــــــها ارزان،چه شـــــــــــــرافت ارزان!
تن عــــــــــریان ارزان! آبرو قیمت یک تکه نـان و دوغ از همـه چیز ارزانتر قیمت عشــــــــق
چـه قـــــــــدر کـم شـده اسـت کمتـــــــــر از آب روان، و چـه تخفیـف بزرگــــی خـــورده،
قـیمـــت هـــر انســــان
نوشته شده توسط امير عجملويي در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390 ساعت 11:3 موضوع عمومی | لینک ثابت
بارالها
برای همسایه ای که نان مرا ربود نان،
برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی،
برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش
و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق
میطلبم.
نوشته شده توسط امير عجملويي در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390 ساعت 11:3 موضوع عمومی | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
<-BlogAbout->
فهرست اصلی
نویسنده
آرشیو موضوعی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
AMIR JOON