روي سنگفرش هاي خيس خوردهء باران قدم مي زنم ؛
غريبه آشنا مي نوازد ،
غريبه آشنا شدهء من بنواز برايم
فقط براي من
اندکي هم براي دل خودت ،
اينجا من هم غريبم ...
بگذار بوي باران ما را با خود به دورترها ببرد ...
من براي تو مي خوانم ، تو هم براي من بنواز
بگذار صداي سازت مستمان کند ...
آنقدر بنواز که تار هوشمان پاره شود
بگذار آواره در عدم باشيم ...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 14:21 توسط امير عجملويي
|