اگر یقین داری روزی پروانه می شوی
بگذار روزگار هرچه می خواهد
به تو پیله کند.
اگر یقین داری روزی پروانه می شوی
بگذار روزگار هرچه می خواهد
به تو پیله کند.
در کوچه او را بازی نمیدهد...



زلال که باشی سنگ های کف رودخانه ات را می بینند،
بر می دارند و نشانه می روند درست به سمت خودت!!!
این است رسم دنیای امروز ما !...

خدایا اینگونه زنده ام بدار که نشکند دلی اززنده بودنم وآنگونه بمیرانم که به وجدنیایدکسی ازنبودنم
اساس زندگی بر ۱۰ چیز استوار است :
اول محبت
و ۹ تای دیگرش هم گذشت
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
قطره ای اشک فرو ریخت به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتم
چون در خانه ببستم
دگر ازپای نشستم
گوییا زلزله آمد
گوییا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه ی شهرغریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته ندایی
تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم.
غمگینم…
همانند جوانی که لحظه ی اعدام
به گریه مادرش می خندد
خاطرش آمد که بچه گی اش گفته بود
خنده ات آرامم می کنه پسرم
اگر یقین داری روزی پروانه می شوی
بگذار روزگار هرچه می خواهد
به تو پیله کند.
تو خونه ای که
بزرگترها
کوچک شوند؛
کوچکترها
هرگز بزرگ نخواهند شد . . .
این روزها جواب صداقت را با دروغ می دهند
جواب محبت را با بی محبتی می دهند
جواب با وفایی را با بی وفایی
و جواب دوستی را با دشمنی
چه خوب آرایه “ تضاد ” را به کار می برند
اینجــــا " زمیــــ ــــن " اســــت ...!
بدبختــــی را " مستنــــ ــــد " می کننــــد ،
خوشبختــــی را " سریـــــ ـــال "
و از جدایــــی هــــا " فیلـ ـــم سینمایــ ــی " می سازنــــد .....!
موضوع
انشاء : خوشبختی !
___________ به نام خدا ___________
خوشبختــــــــی یعنــــی قلب پدر و مادرت بتــــپد ...!
___________ پایاטּ
_______________
کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز بودم...
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینهام پردرد میشد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ میزد
وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پرشور و رنگآمیز بودم
شاعری در چشم من میخواند شعرآسمانی
در کنار قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش درد نهانی
نغمۀ من...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم میریخت بر دلهای خسته
پیش رویم چهرۀ تلخ زمستان جوانی
پشت سر آشوب تابستان عشق ناگهانی
سینهام منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
....کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز بودم
خدایا . . .
مى خواهم اعتراف کنم !
خسته ام . . .
من امانت دار خوبى نیستم . . .
“ مرا ” از من بگیر . . .
مال خودت . . .
من نمى توانم نگهش دارم . . .

چایت را بنوش
نگران فردا نباش
از گندمزار من و تو
مشتی کاه میماند برای بادها
ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ، ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ، ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:
ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ | ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ
ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ | ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ
ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ!
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌﻨﻲ ﭼﻲ ؟ ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻲ ﺣﻔﻆ ﻛﻨﻲ؟!
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﺁﺧﺮ ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﺧﺎﻧﻪ
ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ،ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ
ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﻫﻮﺍﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ، ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ، ﻫﻤﻴﻦ؟! ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪ ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﻴﺸﻪ!
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:
ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏﻤﻲ | ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩﻣﻲ

شب قراریست که ستاره ها برای بوسیدن ماه می گذارند
و چه زیباست شرم زمین که خودش را به خواب می زند . . .

شاید درد من، دلیل خنده کسی شود؛
اما خنده ی من، هرگز نباید باعث درد کسی شود.
مواظب کلماتی که در صحبت استفاده میکنید باشید
آدمها شاید شما را ببخشند ، اما هرگز فراموش نمیکنند..
وقتی دو قلب برای یکدیگر بتپد،
هیچ فاصله ای دور نیست،
هیچ زمانی زیاد نیست
و هیچ عشق دیگری
نمی تواند آن دو را از هم دور کند.
محـــــــکم ترین برهـــــان عــــــشق، اعتـــــــــماد است…
یـ ـه وَقـ ـتآیی کـ ـه دِلـ ـت گـ ـرفتـ ـه
بَغـ ـض دآری،آروم نیستـ ـی،
دلـ ـت بَرآش تـ ـنگ شُده
حـ ـوصلـ ـه هیـ ـچ کَس ُ نَدآری!
بـ ـه یـ ـآد لحظـ ـه ای بیـ ـآفت کـ ـه
اون همـ ـه ی بـ ـی قَرآری هـ ـآی تـ ـو رو دیـ ـد
اَمـ ـآ چِشمـ ـآش ُ بَـ ـست و رَفـ ـت!
خداوندا دستهایم خالی است و دلم غرق در آرزوها
یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان
یا دلم رااز آرزوهای دست نیافتنی خالی کن.
* کوروش بزرگ *

در تصاویر حکاکی شده بر سنگ های تخت جمشید،
هیچکس عصبانی نیست!
هیچکس سوار اسب نیست!
هیچکس را در حال تعظیم نمیبینید!
در بین این صدها پیکر تراشیده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد!
اینها اصالت ما هستند:
مهربانی، خوشرویی، قدرت، احترام، ادب، نجابت
که عمری سر کند تنهای تنها
نه بارانی که آرد برگ و باری
نه برقی تا بسوزد هستیش را
"فریدون مشیری"
خوشبختي ما تو سه جمله خلاصه شده
تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا
ولي با سه جمله ديگه زندگيمون رو تباه مي کنيم
حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا

در عجبم از مردمی که:
به دنبال دنیایی هستند که روز به روز از آن دورتر میشوند،
و غافلند از آخرتی که روز به روز به آن نزدیکتر میشوند.

ماه رمضان رفت و عید رمضان آمد
صد حیف كه آن رفت و صد شكر كه این آمد
عید سعید فطر، عید آسودگی از آتش غفلت و رهیدگی از زنجیر نفس، بر میهمانان حضرت حق مبارك باد.
یک قلب پاک و مهربان
از تمام معابد ،مساجد و کلیساهای دنیا
مقدس تر است ...!!!
گاهی باید نباشی ... !!!
تا بفهمی نبودنت برای کی مهم هست ؟؟؟؟
آن وقت می فهمی
که باید تا همیشه با کی باشی ... !!!!!
چقدر زیبا گفت مترسک :
وقتی نمی توان و نمی شود رفت
همین یک پا هم اضافی است ...!!!
گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد
و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض
تا بیاید از راه
از خم پیچک نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا که از قطره آب کف دستت بخورد
گاه یک سنجاقک ، همه معنی یک زندگی است ...

انسان اگر فقیر و گرسنه باشد، بهتر از آن است كه پست و بی عاطفه باشد.

شاید آن روز که سهراب نوشت:
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبر از دل پر درد گل یاس نداشت
باید این جور نوشت:
هر گلی هم که باشی
چه شقایق
چه پیچک و چه یاس...
زندگی اجبار است!!!

دکتر طریق السوادان آیاتی را در قرآن مجید
پیدا کرده است که قید میکند موضوعی برابر با موضوعی دیگر است، مثلاً مرد
برابر است با زن.
گرچه این مسئله از نظر صرفونحو دستوری بیاشکال
است اما واقعیت اعجابآور این است که تعداد دفعاتی که کلمه مرد در قرآن
دیده میشود 24 مرتبه و تعداد دفعاتی که کلمه زن در قرآن دیده میشود هم 24
مرتبه است، درنتیجه، نه تنها این عبارت از نظر دستوری صحیح است، بلکه از
نظر ریاضیات نیز کاملاً بیاشکال است، یعنی 24=24.
با مطالعه بیشتر
آیات مختلف، او کشف نمودهاست که این مسئله درمورد همه چیزهایی که در قرآن
ذکر شده این با آن برابر است، صدق میکند. به کلماتی که دفعات بهکار بستن
آن در قرآن ذکر شده، نگاه کنید:
دنیا 115 / آخرت 115
ملائک 88 / شیطان 88
زندگی 145 / مرگ 145
سود 50 / زیان 50
ملت (مردم) 50 / پیامبران 50
ابلیس 11 / پناه جستن از شر ابلیس 11
چه زیبا خالقی دارم
دلم گرم است می دانم
که فردا باز خورشیدی
میان آسمان، چون نور می آید
شبی می خواندم.... با مهر
سحرمیراندم..... باناز
چه بخشنده خدای عاشقی دارم
که می خواند مرا، با آنکه میداند گنه کارم
اگر رخ بر بتابانم
دوباره می نشید بر سر راهم
دلم را می رباید، با طنین گرم و زیبایش
که در قاموس پاک کبریایی، قهر نازیباست

ميلاد مرتضي اسدالله حيدر است
جشن ولادت علي(ع) آن مير صفدر است
زوجي براي فاطمه حق آفريده است
اين زادروز همسر زهراي اطهر است
ولادت حضرت علی(ع) و روز پدر مبارک
گویند فردا بهتر خواهد شد...مگر امروز فردای دیروز نیست..؟!
پسرم!یک بهار.یک تابستان.یک پاییز ویک زمستان رادیدی!!!
ازاین پس همه چیزجهان تکراریست جز مهربانی....
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...
هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند:
"تو به هیچ دردی نمی خوری"...
یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...
مداد سفید تا صبح کار کرد...
ماه کشید...
مهتاب کشید...
و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...
صبح توی جعبه ی مداد رنگی...
جای خالی او...
با هیچ رنگی پر نشد

به احترام اون مادر که شبا نخوابید تا تو راحت بخوابی.
به احترام اون مادر که کهنه پوشید تا تو تازه بپوشی.
به احترام اون مادر که همش تو خونه هواتو داره.
به احترام همه ی مادرا
خدا معجزه کرد
انسان را آفرید...
ما معجزه کنیم
انسان بمانیم....!
آدم وقتی فقیر میشه خوبی هاشم حقیر میشه.
اما کسی که زور یا زر داره، حقارت هاش هنر میشه.
ساده ی ساده ...
از دست می روند ..!
همه ی آن چیز ها که .....
سخت سخت ... به دست آمدند !..
بــــــــ ـه هر آسمانِ زلالی شک دارد
گنجشکی که با سر به پنجره خورده است ...!
تـــنــہــا کـسـے کـہـ
تـــنـــہـات نـمـے زارـہـ خـــودتــے....
بـا خـودت دشـمـنـی نـکـלּ لـــطــفـا"... !!
.
یک ساعت که آفتاب بتابد
خاطره ی آن همه شب های بارانی از یاد می رود
این است حکایت آدم ها
" فراموشی "
خدایا گر عزیزت را کسی دیگر به مستی در بغل گیرد
تو آیا همچنان از صبر ایوبت در آن قرآن جاویدت سخن آری میان؟
بی پرده خواهی گفت ؟ نخواهی گفت …
خداوندا غرورم را قفس داران شکستند و جوانی ام گرفتند
و هنوزم پای میکوبند و می رقصند …
عجب دنیای بی رحمی عطا کردی
دوستان وبستگان عزیزم
ازراه دور ونزدیک سال نورا تبریک میگم.برای همه شمابهترین هاراازیگانه معبودهستی ارزومی کنم.لبخندیادتون نره :)
اسفند رو به پایان است و...
وقت کوچ کردن به فروردین ...
وقت بخشیدن وصاف کردن دل...
پس مرا ببخش اگر:
بانگاهی
یاصدایی
یازبانی
بردل مهربانتان ترکی انداختم.![]()
دِلـتَنگــے پیچیده نیســـت
یكـ دِل
یكـ آسمـاטּ
و یـک بُغض
و آرزوهاے تـَرك خـورده..
.
بـﮧ هـَمین سادگــے
نه دیروز
نه فردا
تنها امروز
برای لحظه ها زندگی کن و آنها را به فردا اجاره مده
آخرین سه شنبه سال خورشیدی را با بر افروختن آتش
و پریدن از روی آن به استقبال
نوروز می رویم
سرخی تو از من ، زردی من از تو
جشن باستانی چهارشنبه سوری
مبارک
یادت باشد..
هیچ پروانه ای
قصه ی پرواز را فراموش نمی کند
حتی با بالهایی شکسته..!!!!
ستودنی ست دستانی که نه از سوز سرما
از سوز دل ....
با های دهان گرم میشوند و
دوباره مشغول سیاه کردن کفشهای مردم
خداوندا
تو میدانی که رازم در دلم بس سنگین است
ندارد مرحمی جز درگهت در ان ارام گیرد
خداوندا
در این دنیا به هر در . در زدم دردم برافروخت
تویی درمان من .....
درمان بده این دل زاندوه....
و
به خدا فکر کنم...
تااینکه در مسجد بنشینم
و
به کفش هایم فکرکنم...
(دکترعلی شریعتی)
خداوند براي دشواريهاي زندگي سه راه قرار داده است :
خنده
خواب
و اميد
جغد نزد خدا شکایت برد :
انسان ها آواز مرا دوست ندارند .
خدا به جغد گفت :
آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند !
دل بستن به هر چیز کوچک و بزرگ ؛
تو مرغ تماشا و اندیشه ای !
و آنکه می بیند و می اندیشد ، به هیچ چیز دل نمی بندد.
دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست !
اما تو بخوان….
و همیشه بخوان….
که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ
این روزهـا دلمـ اصرار دارد فریـاد بزند
امـا
مـن جلـوے دهـانش را میگیرمـ
وقتـے میدانمـ کسـے تمایلـے بـ ه شنیدن صدایش ندارد ...
این روزهـا خـداے سکـوت شده امـ ...
خفقـان گرفتـ ه امـ تـا
آرامش اهـالـے دنیــا
خط خطـے نشـود !
بهترین روزهایت را به کسی هدیه کن
که بدترین روزها در کنارت بود
کآش مـیـدآنـسـتـی چـه لـِذَتـی دآرد . . . وَقـتـی مـیـشـَود خـیـآنـَت /کـرد / وَ / نـَکـرد / . . . / .
مدتهاست نه به آمدن کسی دلخوشم
نه از رفتن کسی دلگیر ، بی کسی هم عالمی دارد . . .
كلاغ مي خواند برف ميبارد و مرا ترس از هيچ ، پنداري نيست رو به ايوان فكرهايم را...بلند بلند به پرواز در مي آورم... "مهربان" فانوسش را روشني راهم ميكند ميدانم...
مرا هیچ چیز عذاب نمی دهد،
جز اینکه همیشه دانسته خطا کردم
ندانسته آلوده شدم،
نشناخته وابسته شدم،
و نخواسته رانده شدم!
خداوندا
کسی را که قسمت دیگری است سر راه ما قرار نده
تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد و روزهای
خوشی اش برای دیگری...........
اشتباه اصلی ما در زندگی.
هزاران کار غلطی نیست که انجام میدهیم،
بلکه هزاران کار درستی است که برای اشخاص غلط انجام میدهیم...!!
فرصت ماندن چند لحظه ای است و بس
برای قدم زدن در دشتهای ارغوانی
برای دست یافتن به رویاهای سپید
برای از بین بردن هجوم سنگین کینه
برای نگاه کردن به کوچ کبوترهای غریب
و برای گفتن آنچه باید گفت
آنچه که سالیان سال به صورت یک سکوت در دلها خاموش مانده است
چرا چشمهایم همیشه بارانی است
دِلـَـــــمــ ؛
گـ ـاهے میــگیـــ ـرَد !
گـ ـاهے میــ ـسوزَد !
و حَتے گــ ـاهے ،
گــ ـاهے نـَ ـه _خِیــلے وَقتـــ هـ ـا_
میـــ ـشِکَند !
امــ ـا هَنـــــ ـوز مے تَپـــَـ ـد
اینجا فرهنگ پسر و دخترهایش عجیب , ساده و احمقانه اس...!!
وقتی که پسر ها فرق بین سکسی و زیبا را نمیدانند...!!
وقتی که دخترها برای زیبا شدن اول لباس سکسی تن میکنند...!!
خیابان ها امروز مانند خیابان های آمستردام شده...!!
دخترهای که شهوت میفروشند ...
پسرهای که چشمانشان دنبال عریانی ست نه زیبایی...
تنهایی , گاهی وقتا تقدیر ما نیست...ترجیح ماست..
حکایت ما آدم ها …
حکایت کفشاییه که …
اگه جفت نباشند …
هر کدومشون …
هر چقدر شیک باشند …
هر چقدر هم نو باشند
تا همیشه …
لنگه به لنگه اند …
کاش …
خدا وقتی آدم ها رو می آفرید …
جفت هر کس رو باهاش می آفرید …
تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …
به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند…
من مانده ام و یک برگه سفید!!!
یک دنیا حرف نا گفتنی!!!
و یک بغل تنهایی و دلتنگی...
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!!!
در این سکوت بغض آلود
قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند!
و برگ سفیدم
عاشقانه قطره را به آغوش می کشد!
عشق تو نوشتنی نیست...
در برگه ام , کنار آن قطره
یک قلب کوچک می کشم !
و , وقت تمام است!!!
برگه ها بالا..
آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس
آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس
گله ئی کردم و از یک گله بیگانه شدی
آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس
مسند مصر ترا ای مه کنعان که مرا
ناله هائی است در این کلبه احزان که مپرس
سرونازا گرم اینگونه کشی پای از سر
منت آنگونه شوم دست به دامان که مپرس
گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود
آخرم داد چنان تخته به طوفان که مپرس
عقل خوش گفت چو در پوست نمیگنجیدم
که دلی بشکند آن پسته خندان که مپرس
بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز
که پلی بسته به سر چشمه حیوان که مپرس
این که پرواز گرفته است همای شوقم
به هواداری سرویست خرامان که مپرس
دفتر عشق که سر خط همه شوق است وامید
آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس
شهریارا دل از این سلسله مویان برگیر
که چنانچم من از این جمع پریشان که مپرس

اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است،
غمی نیست؛
همین انتظار رسیدن شـــــــب برایم کافیست.....
گــِـِـاهي دلـم مي گيرد مثل يک مراسم کوچک ختم حتي اگر تمام خيابان ها را آذين بسـِـِته باشند...
گاهي حـِـِـس ميکنم روي دست خدا مانده ام!!
خسته اش کــِـِـرده ام...
خدایا
چگونه تو را بخوانم که اجابت کنی
از کدام سمت بام بیافتم مرا در آغوش خواهی گرفت؟!
کی دلت برایم تنگ می شود؟
خدایا
دست هایم را بگیر
پایم را بگیر
همه ی دلخوشی هایم را بگیر
خدایا
هیچ ندارم که به قربانی ات بفرستم
هرچه دارم هیچ است
جز انچه خودت داده ای و هدیه را نمی توان پس فرستاد
خدایا
خدایا
خدایا
گاهی" خاطرات خنده دار "ساده ترین بهانه برای گریستن می شود.
غرور گفت “غیر ممکن است”
تجربه گفت “خطرناک است”
عقل گفت “بیهوده است”
اما
.
....
.
دل زمزمه کرد ” امتحانش کن.
خدایـا دستانی را در دستـم قـرار بـده کــه پـاهـایش با دیـگـری پـیـش نرود...(الهی آمین)
همیشه برای کسی بخند که می دونی بخاطر تو شاد میشه
واس کسی گریه کن که میدونی وقتی غصه داری واشک میریزی برات اشک میریزه
برای کسی غمگین باش که در غمت شریکه ...
عاشق کسی باش که دوستت داشته باشه
بیا تا قدر هم دیگر بدانیم
که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم
چو مؤمن آینه مؤمن یقین شد
چرا با آینه ما رو گرانیم
کریمان جان فدای دوست کردند
سگی بگذار، ما هم مردمانیم
فسون قُل أَعوذ و قُل هُوَ الله
چرا در عشق هم دیگر نخوانیم
غرض ها تیره دارد، دوستی را
غرض ها را چرا از دل نرانیم
گهی خوش دل شوی از من، که میرم
چرا مرده پرست و خصم جانیم
چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار، مُردَم، آشتی کن
که در تسلیم، ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده، کاکنون همانیم
خمش کن مرده وار ای دل، ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم.
روزی دروغ به حقیقت گفت:مایلی باهم شناکنیم؟
حقیقت ساده لوح پذیرفت وباهم به کنارساحل رفتند.
حقیقت لباسش رادراورد.دروغ حیله گرلباس اوراپوشیدوفرارکرد.
ازان روزبه بعدحقیقت همیشه زشت وعریان ودروغ درلباس حقیقت زیباوفریبنده شد.
به انتظارِ عبورِ تو بیعبور میماند.
که هر شب
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
قطره ای اشک فرو ریخت به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتم
چون در خانه ببستم
دگر ازپای نشستم
گوییا زلزله آمد
گوییا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه ی شهرغریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته ندایی
تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم.
محبت تو را می پذیرم بی آنکه دغدغه های فردا را داشته باشم زیرا فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت!
مرگ،خوابي شيرين،
در آغوش خاك گرم كه جسم سرد مرا در آغوش ميگيرد
تا همه ي بي مهري ها وسردي ها و نامردي ها را به فراموشي بسپارم.
و با چه محبتي مهرش را نثارم ميكند بي منت.
و باد كه با وزش بر روي خاكم و نوازشي دلنشين آرامم مي كند
و در لابه لاي درختان برايم آوار مي خواند
و درختان برايم دست مي زنند
و حال با اين ياران ديگر احساس تنهايي نخواهم كرد.
مرگ زيباست براي جسم سردم و روح بلند پروازم
كه باز خواهد گشت در آغوش گرم وبي نهايت محبت او.
هي عنكبوت غم، نتن بهر من تار غصه
كه پروانه ي دل من بالاتر از تو به سوي اوج پرواز مي كند
خيالت را خوش نساز كه نسيم و بادي پروانه ام را به تار تو سپارد
چرا كه آن روز باشد لحظه ي افتادن تو
كه آتش شوق پرواز من به سوي اوج، خواهد سوزاند دام پوشالي تو را
نتن بهر من تار غصه...
كه پروانه ي من به اوج فكر مي كند
آري،نقطه ي اوج
كه بي تاب است پروانه ام براي نشستن بر دستان مهربانش
تا خاكستر شود از گرماي عشق و مهربانيش
خداي مهربانم دوستت دارم
پروانه ي دلم به شوق تو به سوي تو مي آيد
تا دوباره دیدنت این رختخواب را وارونه خواهم خوابید… خیانت است به تو……! سر بر کنار خیالت گذاشتن….


مرد سربالایی نمناک خیابان ولیعصر را بالا می رود.
زن سر پایینی نمناک خیابان ولیعصر را پایین می رود.
روی سنگ فرش شکسته ی قرمز از کنار هم عبور می کنند و بعد هر کدام بدون آنکه به پشت سر نگاه کنند، برای لحظه ای می ایستند.
مرد فکر می کند "چه بوی آشنایی"
زن فکر می کند " چه بوی آشنایی"
...و باز قدم بر می دارند.
نمی دانند بوی گرمایِ آغوشِ ممنوعی بود در زمستانی دور.

کآش مـیـدآنـسـتـی چـه لـِذَتـی دآرد . . . وَقـتـی مـیـشـَود خـیـآنـَت /کـرد / وَ / نـَکـرد / . . . / .
و روزی خسته خواهی شد از اینکه چرا اینقدر جملاتت بوی کهنگی گرفته اند،
که چرا هیچ کس نیست که تو را بفهمد،
که بعضی حرف ها را باید یواشکی فقط به خودت بگویی،
که بهتر است نقطه چین ها به حرف هایت خاتمه دهند...
درسی که معلم ریاضی تو کلاس به بچه ها یاد میده:
(۲۰ = ۸ + ۱۲ )
.
.
تمرینی که میدن تو خونه با والدینشون حل کنن:
(39048240x^۷(۹۶۵۸ x + ۶۸) + ۹۰۸۷۹x(x – ۴۷۶)(۹۰۷۰۹ – x) ”
اصن یه وضیییه....بغرعان...

گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمی کنم
حتی برای " تو " که سالها منتظر در زدنت بودم...
اینجا زمینه و زمین هم گرده،تویی که امروز منو دور زدی فردا به خودم میرسی
هیچ میدانی ؟
جای قول و قرارهایمان امن است،زیر پاهای تو!