همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...
هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند:
"تو به هیچ دردی نمی خوری"...
یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...
مداد سفید تا صبح کار کرد...
ماه کشید...
مهتاب کشید...
و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...
صبح توی جعبه ی مداد رنگی...
جای خالی او...
با هیچ رنگی پر نشد
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 23:42 توسط امير عجملويي
|