بیا تا (مولوی)



بیا تا قدر هم دیگر بدانیم

که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم

چو مؤمن آینه مؤمن یقین شد

چرا با آینه ما رو گرانیم

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار، ما هم مردمانیم

فسون قُل أَعوذ و قُل هُوَ الله

چرا در عشق هم دیگر نخوانیم

غرض ها تیره دارد، دوستی را

غرض ها را چرا از دل نرانیم

گهی خوش دل شوی از من، که میرم

چرا مرده پرست و خصم جانیم

چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد

همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار، مُردَم، آشتی کن

که در تسلیم، ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن

رخم را بوسه ده، کاکنون همانیم

خمش کن مرده وار ای دل، ازیرا

به هستی متهم ما زین زبانیم.





روزی دروغ به حقیقت گفت:مایلی باهم شناکنیم؟

حقیقت ساده لوح پذیرفت وباهم به کنارساحل رفتند.

حقیقت لباسش رادراورد.دروغ حیله گرلباس اوراپوشیدوفرارکرد.

ازان روزبه بعدحقیقت همیشه زشت وعریان ودروغ درلباس حقیقت زیباوفریبنده شد.





تنهایی، خیابانی‌ست در من


که هر شب

به انتظارِ عبورِ تو

بی‌عبور می‌ماند.




بی تو طوفان زده ی دشت جنونم

                                          صید افتاده به خونم

تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم

              بی من از شهر سفر کردی و رفتی

              بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

قطره ای اشک فرو ریخت به چشمان سیاهم

     تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

                تو ندیدی

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتم

         چون در خانه ببستم

                                    دگر ازپای نشستم

گوییا زلزله آمد

                   گوییا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه ی شهرغریبم

            بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته ندایی

 تو همه بود و نبودی              تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من                 که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل                 به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی

                           نتوانم نتوانم

                                         بی تو من زنده نمانم.





 محبت تو را می پذیرم بی آنکه دغدغه های فردا را داشته باشم زیرا فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت!






مرگ،خوابي شيرين،

در آغوش خاك گرم كه جسم سرد مرا در آغوش ميگيرد

تا همه ي بي مهري ها وسردي ها و نامردي ها را به فراموشي بسپارم.

و با چه محبتي مهرش را نثارم ميكند بي منت.

و باد كه با وزش بر روي خاكم و نوازشي دلنشين آرامم مي كند

و در لابه لاي درختان برايم آوار مي خواند

و درختان برايم دست مي زنند

و حال با اين ياران ديگر احساس تنهايي نخواهم كرد.

مرگ زيباست براي جسم سردم و روح بلند پروازم

كه باز خواهد گشت در آغوش گرم وبي نهايت محبت او.





هي عنكبوت غم، نتن بهر من تار غصه

كه پروانه ي دل من بالاتر از تو به سوي اوج پرواز مي كند

خيالت را خوش نساز كه نسيم و بادي پروانه ام را به تار تو سپارد

چرا كه آن روز باشد لحظه ي  افتادن تو

كه آتش شوق پرواز من به سوي اوج، خواهد سوزاند دام پوشالي تو را

نتن بهر من تار غصه...

كه پروانه ي من به اوج فكر مي كند

آري،نقطه ي اوج

كه بي تاب است پروانه ام براي نشستن بر دستان مهربانش

تا خاكستر شود از گرماي عشق و مهربانيش

خداي مهربانم دوستت دارم

پروانه ي دلم به شوق تو به سوي تو مي آيد





تا دوباره دیدنت این رختخواب را وارونه خواهم خوابید… خیانت است به تو……! سر بر کنار  خیالت گذاشتن….   


هیچ کجا… جز خواب روی بازوهای مردانه ات ، امنیت را معنا نمیکند ، برایم….






مرد سربالایی نمناک خیابان ولیعصر را بالا می رود.

زن سر پایینی نمناک خیابان ولیعصر را پایین می رود.

روی سنگ فرش شکسته ی قرمز از کنار هم عبور می کنند و بعد هر کدام بدون آنکه به پشت سر نگاه کنند، برای لحظه ای می ایستند.

مرد فکر می کند "چه بوی آشنایی"

زن فکر می کند " چه بوی آشنایی"

...و باز قدم بر می دارند.

نمی دانند بوی گرمایِ آغوشِ ممنوعی بود در زمستانی دور.






  کآش مـیـدآنـسـتـی چـه لـِذَتـی دآرد . . . وَقـتـی مـیـشـَود خـیـآنـَت /کـرد / وَ / نـَکـرد / . . . / .






و روزی خسته خواهی شد از اینکه چرا اینقدر جملاتت بوی کهنگی گرفته اند،

 که چرا هیچ کس نیست که تو را بفهمد،

 که بعضی حرف ها را باید یواشکی فقط به خودت بگویی،

که بهتر است نقطه چین ها به حرف هایت خاتمه دهند...



معلم زحمتکش



درسی که معلم ریاضی تو کلاس به بچه ها یاد میده:

(۲۰ =  ۸ + ۱۲ )

.

.

تمرینی که میدن تو خونه با والدینشون حل کنن:

(39048240x^۷(۹۶۵۸ x + ۶۸) + ۹۰۸۷۹x(x – ۴۷۶)(۹۰۷۰۹ – x) ”

اصن یه وضیییه....بغرعان...






گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمی کنم

حتی برای " تو " که سالها منتظر در زدنت بودم...

 

اینجا زمینه و زمین هم گرده،تویی که امروز منو دور زدی فردا به خودم میرسی

 

 

هیچ میدانی ؟

جای قول و قرارهایمان امن است،زیر پاهای تو!




خورشید را باور دارم  حتی اگر نتابد

           به عشق ایمان دارم  حتی اگر آن را حس نکنم

              به خدا ایمان دارم  حتی اگر سکوت کرده باشد .




میخواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که پدر تنها قهرمان بود
عشق, تنها در آغوش مادر خلاصه میشد بالا ترین نقطه ی زمین شانه های
پدر بود بدترین دشمنانم, خواهر و برادران خودم بودند تنها دردم, زانو های
زخمی خودم بود تنها چیزی که میشکست, اسباب بازی هایم بود...




ای کرمت هم نفس بیکسان         جز تو مرا نیست کس بیکسان

بی کسم و هم نفس من تویی     رو به که آرام ، که کس من تویی
    

تقیم با عشق به کسی که دوستش دارم 

اما نمی داند و نیست...........



از 3 نفر هرگز متنفر نباش :

فروردینی ها ، مهری‌ ها ، اسفندی ها

چـون بهتـرین ها هستند...

.
سه نفر را هرگز نرنجون :

اردیبهشتی ها ، تیری ها ، دی ماهی ها

چـون صادق هستند...

.
سه نفر رو هیچوقتـــ نذار از زندگیتـــ بیرون برن :

شهریوری‌ ها ، آذری‌ ها ، آبانی ها

چـون به درد دلتـــ گوش میدهند...

.
سه نفر رو هرگز از دستـــ نده :

مردادی ها ، خردادی ها ، بهمنی ها

چـون دوستـــ واقعی هستند...

.

"تو مال کدوم ماه هستی"....




میدونم یه روز خوب میاد

که عکسم رو تو روزنامه چاپ میکنن و بالاش مینویسن

انا لا الله و انا الیه راجعون

یه خط مشکی کنارش

منم دارم تو عکس لبخند میزنم...




دختری از برادرش پرسید :
معنی عشق چیست ؟؟
برادرش جواب داد :
عشق یعنی تو هر روز شكلات من رو ،
از كوله پشتی مدرسه‌ام بر میداری ،
و من هر روز بازهم شكلاتم رو همونجا میگذارم...



 

این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...

 

تظاهر به بی تفاوتی،

 

تظاهر به بی خیـــــالی،

 

به شادی،

 

به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست...

 

اما . . .

 

چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش





بمان با من که من بی تو صدای خسته در بادم

در این اندوه بی پایان بمان تنها تو در یادم

نمیدانم چرا غم ها نمیدانند که من سلطان غم هایم

بیا ای دوست بمان با من که من تنهای تنهایم....






نه تو می مانی ونه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی...


به حباب نگران لب یک رود قسم،

وبه کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...


لحظه ها عریانند.

به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز..



چــه زیبــاست وقتـی میفهمـی
کسـی زیــر ایـن گنــبد کبــود
انتظــارت را میـکشـــــد
چــه شیــــــرین اســـــت
طعــم پیامکی کــه میگـــوید :
" کجایـی" .....




گاه دلتنـــــــگ می شوم

دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها

حسرت ها را می شمارم

و باختن ها

و صدای شکستن را...

نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم

وکدام خواهش را نشنیدم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگــــــــــــــــم...



  


      کاش می فهمیدی...      

    قهر می کنم تا دستم را محکمتر بگیری و بلندتر بگویی              

                           بمان...                          

                      نه اینکه شانه بالا بیندازی          

                                    وآرام بگویی                 

                                                         هر طور راحتی...........





تصمیم خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد .  ( پائولوکوئیلو )



دلم میخواد بمیرم



خسته ام و لبریز از بی کسی.
دلم میخواد دیگه تو این دنیای بیرحم و کثیف نباشم.
حالم داره از همه چیز به هم میخوره.
هیچ امید و ارزویی برا موندن ندارم.
خدایا آخه تو برا چی من و اینجا نگه داشتی؟!
من دیگه نمیخوام اینجا باشم!
دلم میخواد بمیرم.
خدایا کمکم کن.
کمک کن تا زودتر بیام پیش خودت.
از اینجا خسته شدم.
دلم گرفته .
گریه هم آرومم نمیکنه.
فقط دلم میخواد نباشم.
خدایا کمکم کن




خدایا: امروز که پنجره ای برای تماشا و حنجره ای برای صدا زدن فرشتگان ندارم، امید به توست،

پس بی آنکه نامم را بپرسی و دفترهای دیروزم را ورق بزنی، دوستم داشته باش.



وقتی یه آدم میــــــــگه ،

هیچ کس منو دوســــــــت نداره

منظورش از هیچ کــــس ،

یک نفــــــــر بیشتر نیست...

همون یه نفری که برای اون همه کســــــــه



بعضی‌ از مردا رو میبینی‌ فکر میکنی‌ چه بی‌ خیاله و چه راحت می‌خنده

فقط یه مرد می‌تونه بفهمه که یه " مرد " در روز چند بار زیر بار زندگی میشکنه

بسلامتی اون مردایی که کوه دردن ، دارن از بغض خفه میشن

ولی‌ باز توی جمع میگن و میخندن




 

کم سرمایه‌ای نیست داشتن آدم‌هایی که حالت را بپرسند

از آن بهتر داشتنِ آدم‌هایی است که

بتوانی در جواب احوال‌پرسی‌هایشان بگویی :

خوب نیستم . . .




 این روزها خدای سکوت شده ام

         خفقان گرفته ام....

               تا ارامش های دنیا خط خطی نشود...

                       اینجازمین است...

                                رسم ادمهایش عجیب است...

              اینجا گم که میشوی بجای اینکه دنبالت بگردند فراموشت میکنند...